![]() |
![]() |
|
| جمله قصار: امروز اولین روز بقیه ی عمر شماست . (رابرت گرسیولد) |
چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: "عمه جان..." اما زن با بی حوصلگی جواب داد: "جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/04/03ساعت 2:13 توسط salman |
|
|
روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه كردن بود، يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟ هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/04/01ساعت 1:59 توسط salman |
|
|
اولیش:
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش
دومیش: دخترک هميشه ميگفت: من براي نجابت وفا و زيباييت عاشق تو شدم. پسرک براي روز تولدش سه حيوان خانگي به او هديه داد... اسب سگ و يک پرنده زيبا! تا دخترک خواست دليل اينکار را بپرسد... پسرک رفته بود. براي هميشه... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/03/28ساعت 19:36 توسط salman |
|
بر سر سنگ مزارم بنويس: |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/03/27ساعت 1:56 توسط salman |
|
|
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم همین بود آخرین حرفت و بعد از این همه طوفان و وهم پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/03/27ساعت 1:53 توسط salman |
|
|
حــيــف ازان رابـطـة انـسـانـي كـه چـنين شـد كـه خـودت ميداني عـشــق وقـتـي بـشـود داتكـامي حـاصلـش نـيـسـت بـجـز نـاكـامـي نـازنـيـن خـورده مگـر گـرگ تورا؟ برده يا "داتكام" و"دات اُرگ" تورا؟ بــهــرت ايـمـيـل زدم پـيشـترك جـاي "سابجكت" نـوشـتم بـه درك بـه درك گـر دل مـن غمگين است بـه درك گـر غم مـن سنگين است بـه درك رابـطـه گر خورده تَـرَك قـطـع آنـهم بـه جـهـنـم، بـه درك! آنـقـدر دلـخـور ازيـن ايـمـيـلـم كـه بـه ايـن رابـطـه هـم بـي مـيـلم مـرگ لـيـلي، نِت و مِت را ول كن هـمـه را جاي "اوكِي" ، "كنسِل" كن OFF كـن كـامـپـيـوتـر را جـانـم يـار مـن بـاش و بـبـيـن مـن ON ام اگـرت حـرفـي و پـيـغـامـي هسـت روي كـاغـذ بـنـويـس بــا دسـت نــامـه يـك حـالـت ديـگـر دارد خـــط ِ تـو لـطـف ِ مـكـرر دارد خسته ازFont و زِFormat شدهام دلـخـور از گـردالـيِ @ شــدهام كرد "ريـپـلاي" بـه لـيـلـي مـجـنـون كه دلم هست ازين "سابجكت"خون بـاشـه فـردا تـلـفـن خـواهـم كـرد هرچه گفتي كـه بكن خـواهم كـرد زودتـر پـيـش تـو خـواهـم آمـد هي مـرتـب بـه تـو سر خـواهـم زد راسـت گـفتـي تـو عـزيـزم لـيـلـي ديــگر از مــن نــرسـد ايـمـيـلي نـامـه اي پـسـت نـمـودم بـهـرت بـه امـيـدي كـه سـرآيـد قـهـرت |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/03/26ساعت 10:59 توسط salman |
|
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند: "تو به هيچ دردي نمي خوري"... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/03/26ساعت 10:55 توسط salman |
|
|
كنـون رزم ويـروس و رستم شنو . . . دگـــرها شنيــدستي اين هـم شنـو
كـه اسفنـديـارش يكـي ديسك داد . . . بگفتـا بــه رستم كــه اي نيكــــزاد در اين ديسك باشد يكي فايل ناب . . . كه بگــرفتم از سـايت افــــراسياب چنيــن گفت رستـم بـه اسفنـديـار . . . كه مـن گشنمـه نـون سنگك بيـــار جوابش چنين داد خنــدان طــرف . . . كه مـن نـون سنگك نـدارم بـه كف برو حال مي كن بدين ديسك هان ! . . . كه هـم نـون و هـم آب باشد درآن تهمتن روان شـد سـوي خانـه اش . . . شتابـان بــه ديـــدار رايــانــه اش چـو آمـد بـه نزديـك ميني تاورش . . . بــزد ضــربه بـر دگمــــة پاورش دگـر صبـر و آرام و طاقت نداشت . . . مران ديسك را در درايوش گذاشت نكـرد هيـچ صبر و نـداد هيـچ لفت . . . يكـي ليست از روت ديسكت گـرفت در آن ديسك ديدش يكي فايل بود . . . بــزد انتـــر آنجــا و اجــرا نمــود كز آن يك دمو شد پس از آن عيان . . . ابا فيلــم و مـوزيك و شرح و بيان به ناگـه چنان سيستمش كرد هنگ . . . كه رستم درآن مانده مبهوت و منگ چـو رستم دگـربـاره ريست نمود . . . همـي كرد هنگ و همان شد كه بود تهمتــــن كلافـــه شـــد و داد زد . . . ز بخـت بــد خويش فـــريــــاد زد چـو تهمينـه فـرياد رستـم شنــود . . . بيــامــد كــه ليسانس رايــانه بود بــدو گفت رستـم همــه مشكلـش . . . وز آن ديسك و بــرنامة خوشگلش چـو رستـم بـدو داد قيچي و ريش . . . يكـــي ديسك بوت ايبل آورد پيش يكـي تول كيت انـدر آن ديسك بود . . . بـــرآورد آنـــرا و اجـــرا نمـــود همي گشت تول كيت ، هارد اندرش . . . چـــو كـودك كـه گردد پي مادرش بـه نـاگـه يكـي رمـز ويروس يافت . . . پــي حـذف امضـاي ايشان شتافت چـو ويــروس را نيـك بشنـاختش . . . مــر از بــوت سكتور بــرانداختش يكـي ضـربـه زد بر سر تـول كيت . . . كـه هــر بايت آن گشت هشتاد بيت بـه خاك انـدر افـكند ويــروس را . . . تهمتـن بــه رايــانــه زد بــوس را |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/03/26ساعت 1:23 توسط salman |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/03/26ساعت 1:14 توسط salman |
|
|
اگر خانمتان را بر بالای یک سکو بگذارید و از او در مقابل موش ها محافظت کنید... شما یک مرد هستید اگر در خانه بمانید و کارهای خانه را انجام بدهید... شما یک مرد لوس و مامانی هستید اگر به شدت کار کنید... برای او اهمیت قائل نیستید که برایش وقت صرف نمی کنید اگر به اندازه کافی کار نکنید... مفت خوری هستید که به درد هیچ چیز نمی خورید اگر او یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشد... شما قصد بهره کشی اقتصادی از او را دارید اگر شما یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشید... بهتر است تنبلی را کنار بگذارید و کار مناسب تری پیدا کنید اگر شما شغل بهتری گرفتید... پارتی بازی شده اگر او شغل بهتری بگیرد... به خاطر توانایی های بالایش بوده اگر به او بگویید که چقدر زیباست... این نشان دهنده خواست های جنسی شماست اگر سکوت کنید و چیزی نگویید... این بی اهمیتی شما را نسبت به او می رساند اگر گریه کنید... آدم بی عرضه ای هستید اگر گریه نکنید... بی احساس و بی عاطفه هستید اگر بدون مشورت با او تصمیم بگیرید... شما یک متعصب خودخواه هستید اگر او بدون مشورت با شما تصمیم بگیرد... یک خانم لیبرال و آزادمنش است اگر از او خواهش کنید که به خاطر شما کاری را که دوست ندارد انجام دهد... این امر سلطه جویی و دیکتاتور بودن شما را می رساند اگر او از شما یک چنین درخواستی داشته باشد... انجام آن لطف و مرحمت شما را می رساند اگر از آنها بخواهید که هیکل خود را روی فرم نگه دارند... شما یک مرد شهوتران هستید اگر نخواهید... شما اصلا رمانتیک نیستید اگر به خودتان برسید... خودبین و از خودراضی هستید اگر این کار را انجام ندهید... یک فرد ژولیده و نا مرتب هستید اگر برای او گل بخرید... این کار را برای دستیابی به چیزهای دیگر انجام داده اید اگر نخرید... احساسات او را درک نمی کنید اگر به پیشرفت های خود افتخار کنید... انسان جاه طلبی هستید اگر این کار را نکنید... اصلا بلندپرواز نیستید اگر او سر درد داشته باشد... خسته است اگر شما سر درد داشته باشید... می خواهید به او بفهمانید که دیگر دوستش ندارید اگر او را زیاد بخواهید... شهوتران هستید اگر نخواهید... پس حتما پای یک خانم دیگر در میان است در نهایت... مردها زودتر می میرند چون خودشان اینطور می خواهند |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/03/26ساعت 1:10 توسط salman |
|
|
اي كه بردي جزوه ام را اشتباهي، پس بده / جز فراموشي ندارم من گناهي، پس بده روسيه گردم بدون جزوه من در امتحان / از براي من مخواهي روسياهي، پس بده روز وشب چشمم براه جزوه ميباشد، بيا / گر تو هم داري چو من چشمي براهي، پس بده صد كلاه بوقي به سر دارم ز فرط تنبلي / تا نرفته بر سرم ديگر كلاهي، پس بده گير ما ديگر نيايد جزوه، پس اين جزوه را / مستقيما گر نميخواهي، براهي پس بده جان تو مشروط ميگردم، بجان مادرت / لازمش داري نگهدار، ار نخواهي پس بده جزوه از من ميبري؟ من مركز نشرم مگر؟ / اي به قربانت شود جانم الهي، پس بده گر توهم مانند من بيجزوهاي، باشد، بيا / مال تو اين جزوه اما گاهگاهي ، پس بده چند ماهي مال تو، اما دو روزي نزد من / من نميگويم كه آنرا چند ماهي پس بده از دعاي هر شب و آه سحر انديشه كن!! / تا نرفته بر فلك از سينه آهي، پس بده من نميدانم چرا اين جزوه را كش رفتهاي / لعنت و دشنام و نفرين گر نخواهي پس بده ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/03/26ساعت 1:6 توسط salman |
|
|
خاك عاشقی می داند، گريه می كند، رنج می كشد
و صبر می كند، سر به آستان مرگ می گذارد، بر شانه هايش گريه می كند اما نمی ميرد، خاك عاشقی صبور است، بر برگ های پاييز بوسه می زند تقدير جهان را عوض می كند، جوانه ها را بيدار، و درخت ها را خواب می كند اما خود، هرگز نمی خوابد، خاك عاشقی صبور است، كه سال ها و سال ها برای آسمان صبر می كند،و من، همانم، كه از خاك آمده ام چون خاك عاشقم، و چون خاك، روزی، صبوری را هم خواهم آموخت جبران خليل جبران |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/03/19ساعت 2:34 توسط salman |
|
|
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد مي کنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، مي توني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد وگذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين مي کوبيد، خرخر مي کرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاواز مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک مي شد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!.. زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده است، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه مي ديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/03/15ساعت 16:17 توسط salman |
|
خيلي سخته چيزي رو كه تا ديشب بود يادگاري |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/03/15ساعت 16:13 توسط salman |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلمان هستم
امیدوارم از مطالبی که در این وبلاگ هست استفاده ببرید |
| پیوندهای روزانه |
|
مژان آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
هفته اوّل تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته سوم خرداد 1386 |
|
RSS
|